
|
تاريخ خبر: داستانواره
*علي درويشي
|
|
پوزش زنگ تلفن برخاست: «بله بفرماييد». «علي خودتي...؟». «فكر كنم خودم باشم. تو خوبي؟» «ميخواستم بابت ديروز عذرخواهي كنم. ميدوني راستش اعصابم از جاي ديگه خرد...» «از چي داري گپ ميزني؟» «از ديروز عصر كه بهت زنگ زدم و بيمقدمه بد و بيراه گفتم.» «ديروز؟» «آره ديروز.» «همين ديروز؟» «مگه چند تا ديروز داريم احمق.» «تو به من زنگ زدي و بد و بيراه گفتي؟» «آره.» «مطمئني اشتباه نميكني؟» «مطمئنم.» «مطمئناً اشتباه ميكني.» «گفتم اشتباه نميكنم احمق.» «ولي من چيزي يادم نميآد، متاسفم، ببخش، اين چيزها يادم نميمونه. واقعاً معذرت ميخوام.» «پس يادت نيست!؟» «نه». «يعني آن همه بهت گفتم احمق، بيشعور، گوسفند، يادت نيست!» «نه. واقعاً ببخش، معذرت ميخوام...» آغاز دوستي در بوستان، زاغيها به پيرزن تنهايي يورش بردند و به كيف سياهش تْك زدند. جوان پيش رفت و چنگ انداخت به كيف و پا به فرار. پيرزن، ترس خورده در گوشه نيمكت و در پالتويش مچاله شد. ساعتي بعد جوان پيدايش شد و نزديك پيرزن آمد: «بيا مادر، اين كيفت.» پيرزن سر راست كرد و كيف را از دستش گرفت. جوان خواست برود كه پيرزن صدايش كرد: «پسرم...» و يك بسته اسكناس از جيب پالتويش درآورد و از آن ميان يك هزاري بيرون كشيد: «تشنمه پسرم. ميري دو تا چاي بگيري با هم بخوريم؟» وقتي جوان با دو ليوان برگشت، ديد پيرزن عكس جواني را از كيف بيرون آورد و به آن خيره شد. باد ميگفتند دوستي اينترنتي يعني «همسفر باد» شدن؛ ولي من باورم نميشد. تا اين كه در وبلاكده با يكي دوست شدم و اين دوستي روزها و ماهها ادامه يافت. با خودم گفتم نفرين به آدمهاي هرچهگو. نفرين به آنها كه به دوستي اينترنتي ميگويند: «سراب دوستي.» ميرفت كه دوستي خوبمان 2 ساله شود كه روزي بالا آمد و چراغش روشن شد: من دارم ميرم:@ Wind كجا؟:@ Ali نميدونم:@ Wind خب خوش بگذره. توي سفر جاي منو خالي كن.؟:@ Ali حالا كي برميگردي هيچ وقت:@ Wind مسخرهبازي رو بذار كنار:@ Ali باور كن:@ Wind هيچوقت يعني چي؟ پس نشونياترو بده:@ Ali باد، نشوني نداره:@ Wind آخه من هنوز تو رو خوب نشناختم. :@ Ali هرگز ازت نپرسيدم انساني يا ربوت، آدمي يا جانور باد، جنسيت نداره:@ Wind دست كم وقتي مستقر شدي :@ Ali يه نامه بده كه يه دست خط ازت داشته باشم باد دست خط نداره:@ Wind يه عكسي؟:@ Ali باد عكس نداره: @Wind يه يادگارياي، كوفتي، چيزي...:@ Ali غصه نخور، هر وقت باد به صورتت خورد، ياد من ميافتي:@ Wind خب ديگه بدرود:@ Ali توهم مرد به تازگي سركار ميرفت. پس از يك هفته كاري سخت، فرصت كرد و صبح آدينه، پنجرهرو به حياط خلوت باز كرد. هيچ نشاني از قمريهاي خانگي و گنجشكها و چرخ ريسكها نديد. بنا به عادت گذشته كمي ارزن پاشيد. هر روز پس از بازگشت به خانه، پنجره را باز ميكرد و تنها سايههايي ميديد كه براي برچيدن ارزنها پيش ميآيند. codex17x page29 |
PDF صفحات روزنامه
Ettelaat International



آدرس: تهران. بلوار ميرداماد - خيابان نفت جنوبي
تلفن : 29999
22258022 : فاكس
Ettelaat Newspaper
Tehran Mirdamad Boulvard
Tel : 009821 29999
Fax : 009821 29999
email: ettelaat@ettelaat.com






































84 سال حضور مستمر در صحنه اطلاع رساني کشور




PDF صفحات نيازمنديها
PDF صفحات ضميمه


